13 فروردین 98 -- تنیدن
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
باید انعطاف بیشتری به خرج بدهم, باید آزاد تر باشم و برای اینکه آزاد تر باشم باید آزاد تر بگذارم.درست در همین لحظه جرقه ای در ذهنم زده شده است, نمی دانم درست است یا نه من نمی توانم درباره درست یا غلط ب
13 فروردین 98- غروب
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
بی انصافی نیست که من و تو هیچگاه سر به روی شانه های یکدیگر نگذاشته و غروب صورتی رنگ را تماشا نکرده ایم؟ می دانم می دانم تو از این جمله های به گمان خودت رمانتیک من حالت به هم می خورد, تنها ناگهان چشمم به گوشه ی چپ آسمان افتاد و دیدم که غروب نازک و صورتی رنگ است, دوست داری لمسش کنی. شبیه به بدن برهنه ...
16 فروردین 98
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
باران بند نمی آیدآفتاب زود می رودنمی دانم به خاطر همین است که بهار را احساس نمی کنم یا اینکه نه آن شور و شوق هم مرده است؟بین گل ها و کتاب ها خودم را اسیر کرده ام, کاری نمی کنم, با هیچ کسی حرفی نمی زنم
16 فروردین 98 بعد از ظهر
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
این روزا ها وقتی می خواهم بنویسم کلمات به نوعی خاص به سراغ من می آیند. به یک شکل لایه لایه. من هنوز یاد نگرفته ام اینطور جملات را باید چگونه بیان کنم... تنها می دانم مغزم می خواهد نوشته هایم را چند لا
21فروردین 98؟ یا 20 فروردین؟ نمی دانم خسته ام نمی توانم فکر کنم
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
باید درباره غذا صحبت کنم, اما مغزم دارد سقوط می کند. فعلا نمی توانم چیز زیادی درباره افکارم پیرامون غذا خوردن هایم بنویسم. در واقع توانش را ندارم. اما این موضوعی مهم است و باید حتما درباره اش صحبت کنم
2اردی بهشت 98 - فرو رفتم
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
در خود فرو رفتم... داشتم به این جمله فکر می کردم. درون آن چه نهفته است؟ در خود فرو رفتم...این جمله بیان کننده ی چیزی بیشتر از تنهایی, کمی کمتر از مرگ... برزخی بین تنهایی و مرگ؟ نمی دانم, یعنی مهم نیست
2اردی بهشت 98
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
قضیه با مردن خیلی راحت حل می شود و من دیوانه ای هستم که به جای استفاده از راحت ترین راه حل ممکن لقمه را به دور دهان خود می چرخانم, به هر حال که لقمه به دهان می رسد... این را می دانم اما می دانی در همی
11اردی بهشت 1398
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
کاش می توانستم برایت بنویسم که چگونه می خواهمت, می توانم اما تا وقتی تو این را دوست نداری این کار را انجام نخواهم داد.دلم تنگ است و عمیقا آزرده ام...آزرده کمی جمع شده در خویش و با حالتی آویزان. از خود
11اردی بهشت 98
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
دلم می خواهد نویسنده شوم تا مردم مرا بشناسند و وقتی که به اندازه کافی شناخته شدم نامه هایی که برایت نوشتم را چاپ کنم تا همه بخوانند. الان نه کسی آنها را چاپ می کند و نه کسی می خواندشان. نه به خاطر این
24اردی بهشت 98
-
تاریخ: 1398/3/7 ساعت: 16:23
تصمیم دارم از این پس هر شب روزانه هایم را اینجا ثبت کنم. چند خط کوتاه... چندین خط بلند...مختصر و یا مفصلهر طور که شد. می خواهم روزانه هایم را ثبت کنم. امیدوارم (چه عجیب که هنوز به خود امید دارم) بتوانم این تصمیم را اجرا کنم. گاهی حتی توان نگاه کردن به چیز ها را ندارم چه برسد به نوشتن... به اندیشیدن....
29دی 1397
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
اینطور نیست که مدام بخواهم خودم را بکشم و یا به خودکشی کردن فکر کنم... در واقع وقت هایی که به زندگی کردن می اندیشم بسیار بیشتر است. تنها دلیلی برایش نمی یابم. آه خوشبختانه از انسان ها و مزخرفات شعار گ
2بهمن 97
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
2 بهمن؟ کی بهمن آمد! اینقدر در درونم غرقم که تا همین لحظه که قصد نوشتن کردم اصلا نمی دانستم که دی هم تمام شد! روز ها میگذرند و میگذرند و چه چیزی تلخ تر از این است که با این سرعت وصف نشدنی به سوی تمامی می شتابیم بی آنکه هرگز آغاز شده باشیم. می ترسم قبل از اینکه دستم به لبانم برسد, تمامی آب روی زمین ب...
3 بهمن 1397
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
آرام مینوشتم آرام درد عصبی از بازوهایم شروع میشد و مثل جویباری به اطراف حرکت میکرد. میدانستم تا چند ساعت دیگر از درد نمی توانم راه بروم. باید تند تر مینوشتم، قبل از اینکه احساساتم از دستم در برود با
9 بهمن 97
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
چیزی نیست گاهی آنقدر غمگینم که انگار چیزی نیست نه در من نه در جهان... .
18 بهمن 97
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
می خواهم برایت بگویم از کلماتی که چون موریانه ها هر روزه به مجراهای مغزی ام هجوم می آورند و می خواهم برایت بگویم از سستی زبانم که کلمات را بیان نکرده خسته می شود و من شهری ام که هر روز مورد تجاوز حملا
22 بهمن 97
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
مطالب مهم زیادی برای نوشتن به مغزم می آیند اما انرژی نوشتنشان را ندارم. نوشتن باعث می شود تمام آنچه زیر پوستم در جریان است به روی آن ریخته و مرا بسوزاند. از آخرین باری که نوشتم هنوز درد هایم تمام نشد
29 بهمن 97
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 4:31
حالم خوب است افسردگی فصلی ام رو به پایان است و به زودی یکی از درد هایم کم می شود. می خواهم در ماه آینده اولویت زندگی ام را به روی زبان فرانسه و کارم بگذارم. تا جایی که می توانم ورزش کنم و کتاب بخوانم. ترحیح می دهم فعلا ننویسم, نوشتن دردهایم را باز می گرداند. نیازمند استراحت روحی هستم. شاید بهار, شای...