خرید بک لینک
باید انعطاف بیشتری به خرج بدهم, باید آزاد تر باشم و برای اینکه آزاد تر باشم باید آزاد تر بگذارم.درست در همین لحظه جرقه ای در ذهنم زده شده است, نمی دانم درست است یا نه من نمی توانم درباره درست یا غلط بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

بی انصافی نیست که من و تو هیچگاه سر به روی شانه های یکدیگر نگذاشته و غروب صورتی رنگ را تماشا نکرده ایم؟

می دانم

می دانم

تو از این جمله های به گمان خودت رمانتیک من حالت به هم می خورد, تنها ناگهان چشمم به گوشه ی چپ آسمان افتاد و دیدم که غروب نازک و صورتی رنگ است, دوست داری لمسش کنی. شبیه به بدن برهنه ی گرمی می ماند که آرام نفس می کشد و تو با خودت می گویی لمس این تن حسی چه می تواند داشته باشد...

دلم می خواست یا هم غروب را تماشا کنیم. نه هر غروبی را... این غروب نازک و صورتی رنگ را...

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

باران بند نمی آیدآفتاب زود می رودنمی دانم به خاطر همین است که بهار را احساس نمی کنم یا اینکه نه آن شور و شوق هم مرده است؟بین گل ها و کتاب ها خودم را اسیر کرده ام, کاری نمی کنم, با هیچ کسی حرفی نمی زنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

این روزا ها وقتی می خواهم بنویسم کلمات به نوعی خاص به سراغ من می آیند. به یک شکل لایه لایه. من هنوز یاد نگرفته ام اینطور جملات را باید چگونه بیان کنم... تنها می دانم مغزم می خواهد نوشته هایم را چند لاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

باید درباره غذا صحبت کنم, اما مغزم دارد سقوط می کند. فعلا نمی توانم چیز زیادی درباره افکارم پیرامون غذا خوردن هایم بنویسم. در واقع توانش را ندارم. اما این موضوعی مهم است و باید حتما درباره اش صحبت کنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

در خود فرو رفتم... داشتم به این جمله فکر می کردم. درون آن چه نهفته است؟ در خود فرو رفتم...این جمله بیان کننده ی چیزی بیشتر از تنهایی, کمی کمتر از مرگ... برزخی بین تنهایی و مرگ؟ نمی دانم, یعنی مهم نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

قضیه با مردن خیلی راحت حل می شود و من دیوانه ای هستم که به جای استفاده از راحت ترین راه حل ممکن لقمه را به دور دهان خود می چرخانم, به هر حال که لقمه به دهان می رسد... این را می دانم اما می دانی در همیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

کاش می توانستم برایت بنویسم که چگونه می خواهمت, می توانم اما تا وقتی تو این را دوست نداری این کار را انجام نخواهم داد.دلم تنگ است و عمیقا آزرده ام...آزرده کمی جمع شده در خویش و با حالتی آویزان. از خودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

دلم می خواهد نویسنده شوم تا مردم مرا بشناسند و وقتی که به اندازه کافی شناخته شدم نامه هایی که برایت نوشتم را چاپ کنم تا همه بخوانند. الان نه کسی آنها را چاپ می کند و نه کسی می خواندشان. نه به خاطر اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

تصمیم دارم از این پس هر شب روزانه هایم را اینجا ثبت کنم. چند خط کوتاه... چندین خط بلند...

مختصر و یا مفصل

هر طور که شد. می خواهم روزانه هایم را ثبت کنم. امیدوارم (چه عجیب که هنوز به خود امید دارم) بتوانم این تصمیم را اجرا کنم. گاهی حتی توان نگاه کردن به چیز ها را ندارم چه برسد به نوشتن... به اندیشیدن...

از امشب باید شروع کنم. اگر یادم نرود... حافظه ی من عجیب است. هیچ چیز را فراموش نمی کند در عین حال هیچ چیز را به یاد هم نمی آورد.

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1398 ساعت: 16:23

اینطور نیست که مدام بخواهم خودم را بکشم و یا به خودکشی کردن فکر کنم... در واقع وقت هایی که به زندگی کردن می اندیشم بسیار بیشتر است. تنها دلیلی برایش نمی یابم. آه خوشبختانه از انسان ها و مزخرفات شعار گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:31

2 بهمن؟ کی بهمن آمد!

اینقدر در درونم غرقم که تا همین لحظه که قصد نوشتن کردم اصلا نمی دانستم که دی هم تمام شد!

روز ها میگذرند و میگذرند و چه چیزی تلخ تر از این است که با این سرعت وصف نشدنی به سوی تمامی می شتابیم بی آنکه هرگز آغاز شده باشیم.

می ترسم قبل از اینکه دستم به لبانم برسد, تمامی آب روی زمین بریزد... .

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:31

آرام مینوشتم آرام درد عصبی از بازوهایم شروع میشد و مثل جویباری به اطراف حرکت میکرد. میدانستم تا چند ساعت دیگر از درد نمی توانم راه بروم. باید تند تر مینوشتم، قبل از اینکه احساساتم از دستم در برود باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:31

چیزی نیست

گاهی آنقدر غمگینم که انگار چیزی نیست

نه در من

نه در جهان... .

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:31

می خواهم برایت بگویم از کلماتی که چون موریانه ها هر روزه به مجراهای مغزی ام هجوم می آورند و می خواهم برایت بگویم از سستی زبانم که کلمات را بیان نکرده خسته می شود و من شهری ام که هر روز مورد تجاوز حملاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر فلاح تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 4:31

صفحه بندی